تبليغاتX
جوهره وجود

جوهره وجود

من میرم خدا نگهدار تا چه خواهدم کند یار

 

الحمد لله الذى هدينا لهذا و ما كنا لنهتدى لولا ان هدينا الله

 

دوستان خیلی ( نه خیلی کمه ) دوستان بقدر کائنات عزیز

 

احساس میکنم حقیر برای امری انتخاب شده بودم( که بحمدالله

 

 به  سرانجام رسید) . و به همین خاطر قدم در این وادی نهادم

 

 و نمیتوان گفت تصادفی بلکه دقیقا" تقدیر من را با کسانی آشنا

 

 کرد ( ونه دیگری ) که دوستی  و خدمت به آنان وظیفه ام شد .

 

وبینهایت خدارا شاکرم که حقیر منتخبش بودم .

 

حال حسی به من میگوید که دیگر کارت به پایان رسیده .  شاید

 

 کهولت وشاید تقدیری دیگر مرا علیرغم میلم  واداربه خداحافظی

 

از این دیار مجازی پر از دوستی . پراز لطف سرشار از زیبایی و

 

در موارد نادری ریا و فریب . مینماید

 

از اینکه وقتتان را گرفتم و تند حرف زدم  و نقدی مخالف گفتم

 

پوزش میطلبم و درخواست حلالیت دارم . مطمئنم آنقدر بزرگوارید

 

  که حلالم میکنید . سعی میکنم اگر عمری ماند  گهگاهی

 

 جهت عرض ارادت و سلامی مجدد خدمت برسم .

 

خدانگهدار. حالا دیگر خاطره‌هامان رگ و ریشه‌ای به دیرینه‌گی

 بوی علف و  دیوارهای گلی دارند.

    

 ربنا اغفرلنا ولاخواننا الذين سبقوا بالايمان ولاتجعل فى قلوبنا غلا للذين امنوا ربنا انك رؤ ف رحيم

 

فی امان الله  . بدرود .  یا علی

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط امیر  | 

تقدیم به دوست عزیزم خسرو

آرامش

 

پادشاهي جايزه بزرگي براي هنرمندي گذاشت که بتواند به

 

 بهترين شکل ، آرامش را تصوير کند. نقاشان بسياري آثار خود

 

 را به قصر فرستادند.

 
آن تابلو ها ، تصاويري بودند از جنگل به هنگام غروب ،

 

 رودهاي آرام ، کودکاني که در خاک مي دويدند ،

 

رنگين کمان در آسمان ، و قطرات شبنم بر گلبرگ گل سرخ

 

 پادشاه تمام تابلو ها را بررسي کرد ،

 

اما سرانجام فقط دو اثر را انتخاب کرد. اولي ، تصوير درياچه 

 

 آرامي بود که کوههاي عظيم و آسمان آبي را در خود منعکس

 

کرده بود. در جاي جايش مي شد ابرهاي کوچک و سفيد را ديد

 

 و اگر دقيق نگاه مي کردند ، در گوشه  چپ درياچه ،

 

 خانه  کوچکي قرار داشت ، پنجره اش باز بود ، دود از دودکش

 

آن بر مي خواست ، که نشان مي داد شام گرم و نرمي آماده

 

است.

 
تصوير دوم هم کوهها را نمايش مي داد . اما کوهها ناهموار بود

 

 قله ها تيز و دندانه اي بود. آسمان بالاي کوهها بطور بيرحمانه اي

 

 تاريک بود ، و ابرها آبستن آذرخش ، تگرگ و باران سيل آسا بود.

 

 
اين تابلو هيچ با تابلو هاي ديگري که براي مسابقه فرستاده بودند

 

 هماهنگي نداشت. اما وقتي آدم با دقت به تابلو نگاه مي کرد

 

 در بريدگي صخره اي شوم ، جوجه پرنده اي را مي ديد .

 

آنجا ، در ميان غرش وحشيانه  طوفان ، جوجه ، آرام نشسته بود

 


پادشاه درباريان را جمع کرد و اعلام کرد که برنده  جايزه  بهترين

 

 تصوير آرامش ، تابلو دوم است.بعد توضيح داد :


 

آرامش آن چيزي نيست که در مکاني بي سر و صدا ، بي مشکل

 

 بي کار سخت يافت  شود ، چيزي است که مي گذارد در

 

 ميان شرايط سخت ، آرامش در قلب ما حفظ شود.اين تنها معناي

 

 حقيقي آرامش است.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و دوم اردیبهشت 1388ساعت   توسط امیر  | 

شکر

خدایا عظمتت را شکر .خدایا کرامتت را شکر

 

خدایا از اینکه سعادتم دادی که معنای وعده هایت را شاهدباشم

 

ولمس کنم پیروزی حق برباطل را شکر.

 

ربنا اغفرلنا ذنوبنا و اسرافنا فى امرنا و ثبت اقدامنا و انصرنا على لقوم الكافرين

 

وَ اجْعَل سلامةَ قلوبنا في ذِكْرِ عَظَمتكِ‌ و فراغَ اَبدانِنا في شُكر نِعْمَتكِ.

 

و انْتَه بِنيَّتي الي اَحْسَنِ النيّات و بِعَمَلي اِلي اَحْسَنِ‌الأعمالِ.

 

خوشا آنان که در راه حق ترس در دلشان نبود . خوشا آنان که

 

گامشان استواربود. زخم خوردند و استوارترشدند.ما کجا آنهاکجا.

 


یکی قطره باران ز ابری چکید             خجل شد، جو پهنای دریا بدید

که جایی که دریاست،من کیستم؟   گر او هست،حقا که من نیستم

 

چو خود را بچشم حقارت بدید              صدف در کنارش، بجان پرورید

سپهرش بجایی رسانید کار               که شد نامور (خسرو) شاهوار

 

اسئلك بجودك ان تدنينى من قربك و ان توزعنى شكرك.

 

+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم اردیبهشت 1388ساعت   توسط امیر  | 

از الاغ بیاموز

ز الاغ بیامـــــــــــــــــوز !!!!!!!!!!

 

کشاورزی الاغ پیری داشت که یه روز اتفاقی میفته تو ی یک

 

چاه بدون آب . کشاورز هر چه سعی کرد نتونست الاغ رو از تو

 

چاه بیرون بیاره . برای اینکه حیوون بیچاره زیاد زجر نکشه

 

کشاورز و مردم روستا تصمیم گرفتن چاه رو با خاک پر کنن

 

تا الاغ زود تر بمیره و زیاد زجرنکشه

مردم با سطل روی سر الاغ خاک می ریختند اما الاغ هر بار

 

خاکهای روی بدنش رو می تکوند و زیر پاش می ریخت و

 

وقتی خاک زیر پاش بالا می آمد سعی میکرد بره روی

 

خاک ها . روستایی ها همینطور به زنده به گور کردن الاغ

 

بیچاره ادامه دادند و الاغ هم همینطور به بالا اومدن

ادامه داد تا اینکه به لبه ی چاه رسید و بیرون اومد .

مشکلات زندگی مثل تلی از خاک بر سر ما میریزند و ما

 

مثل همیشه دو اتنخاب داریم اول اینکه اجازه بدیم مشکلات

 

ما رو زنده به گور کنه و دوم اینکه ازمشکلات سکویی

 

بسازیم برای صعود.....

+ نوشته شده در  سه شنبه یکم اردیبهشت 1388ساعت   توسط امیر  | 

نظر اطبا در مورد در آغوش گرفتن

 در آغوش گرفتن نجات بخش  

 


عکس بالا، تصویری از مقاله ای است از مجله Ensign magazine .

94 تحت عنوان " در آغوش گرفتن نجات بخش "

 

. این مقاله شرح مفصلی از اولین هفته زندگی یک جفت دوقلو را توصیف می کند

 

 که در هنگام بدنیا آمدن در دو دستگاه جداگانه انکوباتور ( incubator)نگهداری

 

می شدند و پزشکان گفته بودند که یکی از آنها زنده نخواهد ماند.

 

 اما یکی از پرستاران بخش نوزادان، دو کودک نوزاد را بر خلاف مقرارت

 

 بیمارستان در یک دستگاه انکوباتور قرار داد و برای این کار با بیمارستان جنگید 

.

زمانیکه آنها در یک دستگاه قرار گرفتند، دست نوزاد سالم تر، به گونه ای که

 

 پنداری خواهرش را در آغوش گرفته باشد، بر او قرار گرفت. از آن ببعد

 

 ضربان قلب نوزاد کوچکتر و بیمار، شروع به عادی شدن می کند و دمای بدن

 

او بالا رفته، شکل عادی می یابد.. پس از مدتی، هر دو آنها زنده می مانند و

 

 شروع به رشد می کنند

 

 .
 
دو خواهر دو قلو به خانه رفتند و توی یه تخت خواب با هم یک جا خوابیدند

.

  آنها همچنان با هم در یک تخت می خوابند، و یکدیگر را کیپ در آغوش

 

می گیرند.


بیمارستان زمانی که متوجه اثر "نجات بخش" گذاشتن این دو نوزاد در کنار

 

 یکدیگر شد، از آن پس در مقررات خود تغییر بوجود آورد و هم اکنون تمامی

 

 دو قلوها؛ حتی چند قلوها را در یک تخت و یا انکوباتور در کنار هم و نزدیک

 

 هم می خوابانند .

 

. دکتر مارک کتز  ، عضو

 L.A. Shanti's Advisory Board می نویسد:

 

" ...در آغوش گرفتن; می تواند در محدوده ذهنی یک فرد تغییراتی را

 

ایجاد نماید و به آنها از لحاظ پزشکی کمک کند. بالاتر از همه اینکه،

 

 در آغوش گرفتن; هیچگونه عوارض جانبی; ندارد و شما برای گرفتن

 

 چنین مداوایی، احتیاج به رفتن نزد دکتر ندارید.

 

در آغوش گرفتن; (Hug) داروی خوبی است. در این حرکت، انرژی منتقل

 

 می شود و فرد در آغوش گرفته شده تقویت روحی و عاطفی می شود.

 

 شما برای بقا در زندگیتان به یکبار در آغوش گرفته شدن ;

 

، برای حفظ و حراست از زندگیتان به 8 بار  در آغوش گرفته شدن;

 

و برای رشد و نمو به 12 بار در آغوش گرفته شدن; در روز نیاز دارید.


پوست بزرگترین اندام بدن است و این اندام احتیاج به مراقبت های لازم و خوبی

 

 را دارد. یک Hug می تواند که قسمت های وسیعی از پوست را پوشش دهد

 

 و این پیام را به پوست برساند که "از تو مراقبت می شود

 ".

Hug
همچنین یک وسیله ارتباطی است، که می تواند چیزهایی را بگوید

 

که شما نمی توانید در غالب کلمات بیان کنید. نکته بسیار زیبا در مورد Hug

 

اینست که شما نمی توانید آنرا یک طرفه به کسی بدهید،

 

 معمولا شما آنرا پس می گیرید.

 

پس برای نجات خود و خانواده  . فرزندانتان را از آغوش خویش محروم نکنید

+ نوشته شده در  یکشنبه بیست و سوم فروردین 1388ساعت   توسط امیر  | 

سنگتراش (یک تکرار )

این قصه راهمه درباره اش نوشته اند   همیشه و به هر صورتی تکرار شده ولی

لابد لازم است که باز هم نوشته شود تا یادمان نرود چون ما انسانها فراموشکاریم  

سنگتراش

 

روزی، سنگتراشی که از کار خود ناراضی بود و احساس حقارت می کرد، از نزدیکی خانه بازرگـانی رد می شد. در باز بود و او خانه مجلل، باغ و نوکران بازرگان را دید و به حال خود غبطه خورد و با خود گفت: این بازرگان چقدر قدرتمند است! و آرزو کرد که مانند بازرگان باشد.

در یک لحظه، او تبدیل به بازرگانی با جاه و جلال شد. تا مدت ها فکر می کرد که از همه قدرتمند تر است، تا این که یک روز حاکم شهر از آنجا عبور کرد، او دید که همه مردم به حاکم احترام می گذارند حتی بازرگانان. مرد با خودش فکر کرد: کاش من هم یک حاکم بودم، آن وقت از همه قوی تر می شدم!

در همان لحظه، او تبدیل به حاکم مقتدر شهر شد. در حالی که روی تخت روانی نشسته بود، مردم همه به او تعظیم می کردند. احساس کرد که نور خورشید او را می آزارد و با خودش فکر کرد که خورشید چقدر قدرتمند است.

او آرزو کرد که خورشید باشد و تبدیل به خورشید شد و با تمام نیرو سعی کرد که به زمین بتابد و آن را گرم کند.

پس از مدتی ابری بزرگ و سیاه آمد و جلوی تابش او را گرفت. پس با خود اندیشید که نیروی ابر از خورشید بیشتر است، و تبدیل به ابری بزرگ شد.

کمی نگذشته بود که بادی آمد و او را به این طرف و آن طرف هل داد. این بارآرزو کرد که باد شود و تبدیل به باد شد. ولی وقتی به نزدیکی صخره سنگی رسید، دیگر قدرت تکان دادن صخره را نداشت. با خود گفت که قوی ترین چیز در دنیا، صخره سنگی است و تبدیل به سنگی بزرگ و عظیم شد.

همان طور که با غرور ایستاده بود، ناگهان صدایی شنید و احساس کرد که دارد خرد می شود. نگاهی به پایین انداخت و سنگتراشی را دید که با چکش و قلم به جان او افتاده است!

+ نوشته شده در  یکشنبه شانزدهم فروردین 1388ساعت   توسط امیر  | 

مادر ( به مناسبت روز جهانی زن )

 

 مردي مقابل گل فروشي ايستاده بود و مي خواست دسته گلي

 

 براي مادرش که در شهر ديگري بود سفارش دهد تا برايش

 

 پست شود.


وقتي از گل فروشـي خارج شد، دختري را ديد که روي جـدول

 

خيابان نشستـه بود و هق هق گريـه مي کرد. مرد نزديک دختر

 

 رفت و از او پرسيد: دختر خوب، چرا گريه مي کني؟

 


دختر در حالي که گريه مي کرد، گفت: مي خواستم براي مادرم

 

يک شاخه گل رز بخرم ولي فقط 75 تومان دارم در حالي که گل رز

 

 ۲۰۰تومان مي شود. مرد لبخندي زد و گفت: با من بيا، من براي

 

تو يک شاخه گل رز قشنگ مي خرم.

 


وقتي از گل فروشي خارج مي شدند، مرد به دختر گفت:

 

"مادرت کجاست؟ مي خواهي تو را برسانم؟

 

دختر دست مرد را گرفت و گفت: آنجا و به قبرستان آن طرف

 

 خيابان اشاره کرد.مرد او را به قبرستان برد و دختر روي يک

 

 قبر تازه نشست و گل را آنجا گذاشت.

 


مرد دلش گرفت، طاقت نياورد، به گل فروشي برگشت،

 

 دسته گلی را گرفت و 200 کیلومتر رانندگي کرد تا خودش

 

دسته گل را به مادرش بدهد. 

 

+ نوشته شده در  دوشنبه نوزدهم اسفند 1387ساعت   توسط امیر  | 

پدر ( بدون شرح )


شب از نيمه گذشته بود. پرستار به مرد جواني که آن طرف تخت ايستاده

 

 بود و با نگراني به پيرمـرد بيمار چشم دوخته بود نگاهي انداخت.

 


پيرمرد قبل از اينکه از هوش برود، مدام پسر خود را صدا مي زد.

 


پرستار نزديک پيرمرد شد و آرام در گوش او گفت: پسرت اينجاست،

 

 او بالاخره آمد.بيمار به زحمت چشم هايش را باز کرد و سايه پسرش

 

 را ديد که بيرون چادر اکسيژن ايستاده بود.


بيمار سکته قلبي کرده بود و دکترها ديگر اميدي به زنده ماندن او نداشتند.

 


پيرمرد به آرامي دستش را دراز کرد و انگشتان پسرش را گرفت.

 

 لبخندي زد و چشم هايش را بست.


پرستار از تخت کنار که دختري روي آن خوابيده بود، يک صندلي آورد

 

تا مرد جوان روي آن بنشيند. بعد از اتاق بيرون رفت. در حالي که

 

 مرد جوان دست پيرمرد را گرفته بود و به آرامي نوازش مي داد.

 


نزديک هاي صبح حال پيرمرد وخيم شد. مرد جوان به سرعت دکمه

 

اضطراري را فشار داد.


پرستار با عجله وارد اتاق شد و به معاينه بيمار پرداخت ولي او از

 

 دنيا رفته بود.مرد جوان با ناراحتي رو به پرستار کرد و پرسيد:

 

ببخشيد، اين پيرمرد چه کسي بود؟! پرستار با تعجب گفت:

 

مگر او پدر شما نبود؟!

 

مرد جوان گفت: نه، ديشب که براي عيادت دخترم آمدم براي اولين بار

 

 بود که او را مي ديدم. بعد به تخت کناري که دخترش روي آن

 

 خوابيده بود، اشاره کرد.

 


پرستار با تعجب پرسيد: پس چرا همان ديشب نگفتي که پسرش نيستي؟

 


مرد پاسخ داد: فهميدم که پيرمرد مي خواهد قبل از مردن پسرش را ببيند،

 

 ولي او نيامده بود. آن لحظه که دستم را گرفت، فهميدم که او آن قدر

 

 بيمار است که نميتواند من را از پسرش تشخيص دهد.

 

 من مي دانستم که او در آن لحظه چه قدر به من احتياج دارد...

 

 

+ نوشته شده در  سه شنبه سیزدهم اسفند 1387ساعت   توسط امیر  | 

نامه ای از طرف خدا



 
 
نامه ای از خدا
 
امروز صبح که از خواب بیدار شدی، نگاهت می کردم، امیدوار بودم که با من
 
 حرف بزنی، حتی برای چند کلمه، نظرم را بپرسی یا برای اتفاق خوبی که دیروز
 
 در زندگی ات افتاد،از من تشکر کنی، اما
 
 متوجه شدم که خیلی مشغولی، مشغول انتخاب لباسی که می خواستی بپوشی،
 
 وقتی داشتی این طرف و آن طرف می دویدی تا حاضر شوی فکر می کردم
 
چند دقیقه ای وقت داری که بایستی و به من بگویی: "سلام"، اما تو خیلی مشغول
 
 بودی، یک بار مجبور شدی منتظر شوی و برای مدت یک ربع ساعت کاری
 
 نداشتی جز آنکه روی یک صندلی بنشینی، بعد دیدمت که از جا پریدی،
 
خیال کردم می خواهی چیزی به من بگویی، اما تو به طرف تلفن دویدی و در
 
 عوض به دوستت تلفن کردی تا از آخرین شایعات با خبر شوی.

تمام روز با صبوری منتظرت بودم، با آن همه کارهای مختلف گمان می کنم که
 
اصلاً وقت نداشتی با من حرف بزنی، متوجه شدم قبل از نهار هی دور و برت
 
 را نگاه می کنی، شاید چون خجالت می کشیدی، سرت را به سوی من خم نکردی!!!

تو به خانه رفتی و به نظر می رسید که هنوز خیلی کارها برای انجام دادن داری،
 
 بعد از انجام دادن چند کار، تلویزیون را روشن کردی، نمی دانم تلویزیون را
 
 دوست داری یا نه؟ در آن چیزهای زیادی نشان می دهند و تو هر روز مدت
 
 زیادی را جلوی آن می گذرانی، در حالی که درباره هیچ چیز فکر نمی کنی
 
 و فقط از برنامه هایش لذت می بری، باز هم صبورانه انتظارت را کشیدم و
 
 تو در حالی که تلویزیون را نگاه می کردی، شام خوردی و باز هم با من
 
 صحبتی نکردی!!!

موقع خواب، فکر می کنم خیلی خسته بودی، بعد از آن که به اعضای
 
 خانواده ات شب به خیر گفتی، به رختخواب رفتی و فوراً به خواب رفتی،
 
نمی دانم که چرا به من شب به خیر نگفتی، اما اشکالی ندارد،
 
 آخر مگر صبح به من سلام کردی؟!

هنگامی که به خواب رفتی، صورتت را که خسته تکرار یکنواختی های
 
 روزمره بود، را عاشقانه لمس کردم، چقدر مشتاقم که به تو بگویم چطور
 
 می توانی زندگی زیباتر و مفیدتر را تجربه کنی...

احتمالاً متوجه نشدی که من همیشه در کنارت و برای کمک به تو آماده ام،
 
من صبورم، بیش از آنچه تو فکرش را می کنی، حتی دلم می خواهد به تو
 
 یاد دهم که چطور با دیگران صبور باشی، من آنقدر دوستت دارم که هر روز
 
 منتظرت هستم، منتظر یک سر تکان دادن، یک دعا، یک فکر یا گوشه ای از
 
 قلبت که به سوی من آید، خیلی سخت است که مکالمه ای یک طرفه داشته باشی،
 
 خوب، من باز هم سراسر پر از عشق منتظرت خواهم بود، به امید آنکه شاید
 
 فردا کمی هم به من وقت بدهی
!

دوستت دارم، روز خوبی داشته باشی از طرف خدا
 




 

 
+ نوشته شده در  سه شنبه پانزدهم بهمن 1387ساعت   توسط امیر  | 

داستان تلفن



 

وقتی خیلی کوچک بودم اولین خانواده ای که در محلمان تلفن خرید ما بودیم
هنوز جعبه قدیمی و گوشی سیاه و براق تلفن که به دیوار وصل شده بود به
خوبی در خاطرم مانده.ا

قد من کوتاه بود و دستم به تلفن نمیرسید ولی هروقت که مادرم با تلفن

 حرف میزد می ایستادم و گوش میکردم و لذت میبردم .

بعد از مدتی کشف کردم که موجودی عجیب در این جعبه جادویی زندگی

می کند که همه چیز را می داند . اسم این موجود  <اطلاعات لطفآ > بود ،

                                 و به همه سوالهاپاسخ می داد.ا

ساعت درست رامیدانست و شماره تلفن هرکسی رابه سرعت پیدامیکرد .


  بار اولی که با این موجود عجیب رابطه بر قرار کردم روزی بود که........

 

 لطفا بقیه را در ادامه مطلب مطالعه نمائید

 




 

ادامه مطلب
+ نوشته شده در  دوشنبه هفتم بهمن 1387ساعت   توسط امیر  |